فارسی
شنبه 16 آذر 1398 - السبت 10 ربيع الثاني 1441

تأثیر قیامت‌باوری بر زندگی دنیوی


موعظه از دیدگاه اسلام - جلسه هفتم شنبه (4-8-1398) - صفر 1441 - حسینیه آیت الله بروجردی(ره) - 17.58 MB -

تفاوت دیدگاه غرب و اسلام در مورد مرگداستان سفر از خاک تا آدمنگرانی شیخ عباس قمی در برزخزن زیبا و درخواست گناه در خلوتقتل عام هیتلرتأثیر باور قیامت بر بازاری‌هافرزندان پاک از یک رباخوارسوگواره

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل‌بیته الطیبین الطاهرین و المعصومین المکرمین».

 

کلام در موعظه‌های جبرئیل به پیغمبر اکرم بود، بنا به خواست خود رسول الهی پنج مطلب را به حضرت عرض کرد «عش ما شئت فانک میت، و احبب ما شئت فانک مفارقه، و اعمل ما شئت فانک ملاقیه، شرف المؤمن صلاته باللیل و عزه کفه عن اعراض الناس» این متنی است که بیش از هزار سال قبل عالم بزرگ مکتب اهل‌بیت حسن بن شعبۀ حرانی در کتاب یک جلدی «تحف‌العقول» نقل کرده است.

 

تفاوت دیدگاه غرب و اسلام در مورد مرگ

معنی جملۀ اول روشن است؛ به هر گونه‌ای که می‌خواهی زندگی کن، به هر شکلی که می‌خواهی در این دنیا رفتار کن، ولی یقیناً پایان این جادۀ رفتار و کردار و عمل مرگ است. باید این جمله توضیح داده شود که مرگ چیست؟ خارجی‌ها فکر می‌کنند مرگ برای همیشه پایان راه است و خاموشی است، فرو رفتن در نیستی است و در عدم، لذا به فکر مردن و بعد از مردن نیستند چون جاهل به حقیقت مرگ هستند. 

 

کسی که اعتقادش این است مرگ پایان کار است و با مرگ آدم به کلی تمام می‌شود، این از نظر روانی اثر منفی بدی رویش دارد، هر کاری دلش می‌خواهد می‌کند، هر گناهی دلش می‌خواهد مرتکب می‌شود، چون اعتقادش این است که بعد از مردن خبری نیست، وقتی اعتقادش این است که بعد از مردن هیچ خبری نیست به پاداش فکر نمی‌کند که تشویق شود، عمرش را در کار خیر به سر ببرد چون اعتقاد دارد خبری نیست و جریمه‌ای وجود ندارد و به قول قرآن مجید جاده‌اش برای هر گناهی باز است. 

این مطلب در قرآن است که وقتی معتقد است من مردم خاک می‌شوم، تمام این اعتقاد مشرکین دوران‌های تاریخ بوده و اولین بار وقتی انبیا به آنها می‌گفتند بعد از مردن زنده می‌شوید می‌گفتند که «أَإِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابًا وَعِظَامًا أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ»(صافات، 16) ما بمیریم و خاک بشویم ما دوباره زنده می‌شویم؟ چه حرفی است می‌زنید؟ از بس که شرک ارزش‌های وجودشان را کشته بود، باورشان نمی‌شد.

 

داستان سفر از خاک تا آدم

وقتی پیغمبر اکرم در مکه مسئلۀ معاد و زنده شدن مردگان را در قیامت در پایان سورۀ یس مطرح کردند، یک مردی از یک قبر خراب شدۀ کهنه‌ای یک تکه استخوان مرده‌ای که مانده بود را آرام برداشت در دست گرفت، آمد پیش پیغمبر اکرم، مشتش را باز کرد با تعجب، یعنی از آیه استفاده می‌شود که این بدبخت به شدت گرفتار تعجب و شگفتی بود، استخوان آن مرده را نشان داد گفت «مَن يُحْيِي الْعِظَامَ» چه می‌گویی؟ مرده روز بعد زنده می‌شود چه کسی می‌تواند این استخوان را زنده کند و بعد با انگشت‌هایش استخوان را فشار داد، پوک شده بود خاکستر شد و گفت «قَالَ مَن يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ»(یس، 78) این خاکستر را دوباره تبدیلش می‌کند به یک انسان زنده که همۀ اعضا و جوارح را دارد؟ چه کسی این کار را می‌کند؟

 

اگر در آیه دقت کنید معنیش این است که هیچ‌کس نمی‌تواند چنین کاری کند که مرده را زنده کند. ببینید حالا پروردگار چقدر نرم جواب این آدم را داده، آدمی که مرگ را مرگ پایانی می‌دانسته یعنی تمام شد، خاک شد، بعدی ندارد، چقدر نرم خدا جواب داده است. این آدم عصبانی است و از آیه پیداست که مسخره کرد و گفت «قَالَ مَن يُحْيِي الْعِظَامَ». این آیه برای ما هم خیلی عالی است، یعنی اعتقاد ما را به زنده شدن مردگان قوی می‌کند. 

 

حبیب من به این عرب بگو «قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ»(یس، 79) این استخوان یک روزی یک انسان زنده‌ای بوده و سرپا بوده و سالم بوده، این آدم قبلش چه بوده؟ جنین بوده داخل رحم، قبل از جنین چه بوده؟ هنوز پدرش با مادرش ازدواج نکرده بودند، این کجا بود؟ این خاک بود، بعد روی آن خاک‌ها را کاشتند، حیوانات هم در همین علف‌های بیرون آمده چریدند، پدر و مادر این ازدواج کردند و از آن سبزی‌ها و میوه‌هایی که از خاک درآمده بود و از آن گوشت گوسفند و شتر و گاوی که از علف تولید شده بود خوردند و من آن خاک را که تبدیل به سبزیجات و میوه‌جات و گوشت کردم نطفه بیرون کشیدم، نطفه را هم در رحم تربیت کردم به صورت یک انسان کامل آمد بیرون؛ من که یک دفعه خاک مرده را تبدیل به انسان زنده کردم بار دوم ناتوانم؟ بار دوم عاجزم؟ من که یک بار این کار را کردم برای بار دوم که عاجز و ناتوان نیستم. 

«يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ» بگو پروردگار به آفریدن هر آفریده‌ای دانایی دارد. خداوند بلد است چطور خاک دوم را انسان کند. خاک اول برای آن وقتی است که ما خاک بودیم، هنوز نبودیم، آن خاک اول است. به او بگو دانایی دارد که این خاک دوم را مثل خاک اول تبدیل به یک انسان زنده کند «قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ» چقدر این آیه جالب است و چقدر دقیق است «وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ».

 

اعتقاد به بعد از مرگ که این اعتقاد را صد و بیست و چهار هزار پیغمبر راستگو، صد و چهارده کتاب نازل شدۀ بر حق این اعتقاد را انتقال به مردم دادند، یعنی پشتوانۀ زنده شدن بعد از مرگ صد و بیست و چهار هزار پیغمبرند، صد و چهارده کتاب است. قرآن نزدیک به هزار آیه راجع‌به زنده شدن مردگان دارد، این اعتقاد را به هر کس توانستند انتقال بدهند. 

مرد و زن و جمعیت و خانواده باورشان شد که بعد از مرگ زنده می‌شوند و زنده شدن‌شان هم در یک سرزمینی است به نام قیامت، آنجا هم یک بخش قیامت بهشت است برای نیکوکاران مؤمنان، یک بخشش هم جهنم است برای مجرمان. وقتی صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و صد و چهارده کتاب این اعتقاد حق را انتقال دادند، آنهایی که گرفتند و باور کردند و قبول کردند پایشان برای گناه جلو نمی‌رفت و پایشان برای عبادت و کار خیر شل نبود، یعنی این اثر اعتقاد به زنده شدن مردگان کار کرد در باورکنندگان و خیلی خوب هم کار کرد.

 

نگرانی شیخ عباس قمی در برزخ

ما چند سال با فرزند مرحوم حاج شیخ عباس قمی همسایه بودیم. حاج شیخ عباس دوتا پسر داشت که یکی‌شان در تهران جزو منبری‌های ردۀ اول بود، خیلی هم عمرش طولانی نشد، یکی‌شان هم چند سال پیش از دنیا رفت، یک دختر هم داشت که شوهر داده بود به یک عالم بسیار بزرگواری که من آن عالم را دیده بودم، بسیار بزرگوار و دانشمند بود. 

 

این فرزندشان که ما با او همسایه بودیم. برادران این مسئله واسطه نخورده، من خودم با دو گوش خودم از ایشان شنیدم. من بیشتر روزها داخل کوچه او را می‌دیدم، می‌آمد خرید و من هم می‌رفتم برای خانۀ پدرم خرید کنم، هنوز خانۀ آنها زندگی می‌کردم، ازدواج نکرده بودم. گاهی در آن مغازه یا من می‌پرسیدم یا ایشان برای من آقایی می‌کرد و مطالبی را می‌گفت. 

مرحوم حاج شیخ عباس روی «بحارالانوار» مجلسی یک کار بسیار زیبایی کرد که می‌شود اسمش را گذاشت فهرست جامعی بر بحار، بیست سال طول کشید این کتاب که دو جلد است، یعنی قبلاً دو جلد چاپ شد زمان خودش و الان تبدیلش کردند به هشت جلد، خیلی خوب هم چاپ شده است. 

 

مرحوم حاج شیخ علی نمازی از علمای بزرگ مشهد ایشان هم روی همین «سفینۀ» حاج شیخ عباس کار کردند تکمیلش کردند و شد ده جلد، پنج هزار صفحه است. حاج شیخ عباس این کتاب را مشهد نوشته و یکی از کسانی که در نوشتن این کتاب کمک به او می‌داد مرحوم حاج محقق خراسانی بود که تهران زیاد منبر می‌رفت. پسر حاج شیخ عباس می‌گفت «بحارالانوار» بیست و چهار جلدی بوده، یعنی چاپ تقریباً اواخر قاجاریه بود، خیلی بزرگ و پر ورق بود بعد مرحوم آقا شیخ محمد آخوندی که من هم خیلی پیش او می‌رفتم، این خیلی زحمت کشید در ایران، «بحار» را چاپ کرد صد و ده جلد شد، آن بیست و چهار جلد بزرگ قطور شد صد و چهار جلد. 

بحثم راجع‌به مرگ است، اتفاقاً این جریان هم مربوط به مرگ است. ایشان می‌گفتند پدرم یک وقت در نجف نیاز به یک جلد از این بحار پیدا کرد، آن کتاب نوشته شده بود تمام شده بود، کتاب را گرفت حالا ما هم خبر نداریم این کتابی که امانت گرفته دیگر عمر بابا خیلی کفاف نمی‌دهد، پدر مرد و ما هم اصلاً خبر نداشتیم که ایشان از یکی از علمای نجف یک جلد «بحار» را امانت گرفته است. 

 

گفت بابا را دفن کردیم و خیلی معطل نشد. یکی دو شب بعد من پدر را خواب دیدم. این را که دیگر نمی‌شود انکار کرد، این یک چیز اتفاق افتاده‌ای است، کمونیست‌ها هم این مسائل ما را هیچ طوری نمی‌توانند حل کنند، یعنی می‌مانند، آنها اعتقادشان است بعد از مرگ هیچ خبری نیست ولی این خبرهایی که شیعه از بعد از مرگ دارد به صورت آیه و روایت و خواب‌های بزرگان شیعهف اینها را نمی‌توانند حل کنند. 

گفت بابا به من گفت یک جلد «بحار» که روی طاقچه است برای فلان عالم است، این را بردار ببر به او بده که من برزخ نگران نباشم، نگفت گیرم گفت نگران نباشم، دیگر خدا که به مثل حاج شیخ عباس گیر نمی‌دهد که یک زمینه فراهم می‌کند حاج شیخ عباس بیاید خواب بچه‌اش بگوید این کتاب مردم را ببر پس بده. خدا به کافر و مشرک گیر می‌دهد، به من و شما خیلی گیر نمی‌دهد یقیناً. 

 

ایشان می‌گوید من صبح بیدار شدم رفتم آن طاقچه را دیدم، و دیدم یک جلد «بحار» آنجاست، گذاشتم زیر بغلم. هنوز آن بیست و چهار جلدی‌ها هم در کتابخانۀ آستان قدس است، هم چندتا را به خط خود مجلسی کتابخانۀ مرحوم آیت‌الله مرعشی در قم دارند، عین خط خود مجلسی، چه زحمتی برای حفظ این دین کشیدند. صد و ده جلد که این یک کتاب مجلسی است، شصت و نه‌تا دیگر کتاب دارد که یکی سی جلد است. شما ببینید چه جانی برای این دین کندند که حالا ما با خیال راحت داخل یک حسینیۀ آباد نورانی بیاییم بنشینیم و مسائل الهی را از طریق این کتاب‌ها بشنویم. هیچ می‌شود شکر علمای شیعه را انجام داد؟ علمای بزرگ شیعه نعمتی هستند که محال است بشود شکر وجودشان را انجام داد.

گفت این کتاب بزرگ زیر بغلم بود، در خانه‌مان که نجف آمدم بیرون پایم گیر کرد و خوردم زمین، کتاب از دستم افتاد داخل کوچه بلند شدم و کتاب را برداشتم و با عبایم خاک‌مالی بودنش را پاک کردم و بردم در خانۀ آن عالم. گفتم: ما که نمی‌دانستیم این جلد از بحار پیش ماست، دیشب بابا به من گفت. آن عالم گفت: حالا نمی‌آوردید هم من راضی بودم یا می‌آمدم به شما می‌گفتم، حالا آقا شیخ عباس زودتر به شما گفت. رضوان الله تعالی علیه، تمام شد. ایشان به من گفت همان شب بعد دوباره بابا را خواب دیدم گفت: علی جان! من این کتاب را که گرفتم جلدش سالم بود، صبح که خوردی زمین کتاب پرت شد روی جلدش یک خراش خورده، این را برو از صاحبش رضایت بگیر.

 

این قرآن است خبر از آن طرف می‌دهد «فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»(زلزله، 7 و 8) یک خراش «وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» این یک ذره خراش. دوباره بلند شدم رفتم در خانۀ آن عالم گفتم داستان اینطور شده. گفت: راضی‌ام.

من اگر معتقد به قیامت باشم که یک خراش کتاب را پایم حساب می‌کنند، چطور توان دارم رو به زنا بروم؟ چطور توان دارم رو به ظلم بروم؟ چطور توان دارم رو به ریختن آبروی مردم بروم؟ چطور توان دارم رو به سه هزار میلیارد پنج هزار میلیارد روز روشن دزدی از بیت المال مسلمان‌ها بروم؟ شما یقین بدانید گنهکاران حرفه‌ای اینهایی که در بدنۀ دولت دزد هستند اختلاس می‌کنند، حقوق مردم را می‌برند، بدانید به آیات قرآن قسم یک ذره به خدا و قیامت ایمان ندارند، خالی و پوک هستند، اما آن کسی که ایمان به قیامت دارد با «فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ» نمی‌گذارد هیچ خیری از او فوت شود، آن کسی که ایمان به قیامت دارد بر اساس «وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» نمی‌گذارد پرونده‌اش را با گناه پر کنند، پایش جلو نمی‌رود، نمی‌تواند، نمی‌شود.

 

زن زیبا و درخواست گناه در خلوت

اعتقاد به معاد و باور کردن بعد از مرگ که چه خبرهایی است، این وزنش به اندازۀ اعتقاد به توحید است. چطور مرد و زنی که خدا را باور دارند در این فضای باور مواظب خودشان هستند. من چندتا کتاب این داستان را دیدم. در این شهر بلخ یک خانمی جوان زیباچهره شوهرش می‌میرد، دو سه‌تا بچه یتیم داشت، این از نظر اقتصادی در مضیقۀ کامل قرار می‌گیرد. 

 

آن کسی که به خدا و قیامت اعتقاد دارد وقتی خبر شود در قوم و خویش‌هایش یک نفر مشکل دارد، در محل یک نفر مشکل دارد، در هم هیئتی‌ها یک نفر جهیزیۀ دخترش لنگ است، ایمان به خدا آدم را به طرف خیر هول می‌دهد و از شر نگه می‌دارد. یعنی ایمان به خدا و قیامت یک ترمز است، ایمان به خدا و قیامت گاز است که آدم را با سرعت می‌برد به طرف کارهای نیک و یک ترمز است که نمی‌گذارد آدم بیفتد در شر و در فساد و در گناه. 

این خانم آمد داخل بازار بلخ پیش یک آهنگری که وضعش خوب بود، گفت من شوهرم از دنیا رفته دو سه‌تا بچۀ یتیم دارم، به قول ما تهرانی‌ها کفگیرم به ته دیگ خورده، یک کمکی به ما بکن. گفت: اگر یک روز بیایی با من باشی کمک حسابی به تو می‌کنم. گفت: قبول است کجا بیایم؟ گفت: من دوتا خانه دارم، یک خانه زن و بچه‌ام زندگی می‌کنند و یک خانه هم کارهایم را مهمانی‌ها و رفت و آمدهایم آنجاست، این آدرسش فردا بیا آنجا. 

 

فردا این خانم رفت، گفت این اتاق و این تختخواب و این رختخواب آماده شو، دید بدن زن به لرزه افتاد، گفت چه شده است؟ گفت: ببین دیروز در مغازه من و تو با هم قرار گذاشتیم که این کار را در یک جای خلوت انجام بدهیم، تو چرا عهدت را شکستی؟ گفت: من چه عهدشکنی کردم؟ گفت: داخل خانۀ تو که پنج نفر هستند. گفت: دیوانه‌ای مگر زن؟ کدام پنج نفر؟ گفت: دوتا فرشتۀ کرام کاتبین که اعمال تو را می‌نویسند و الان با تو هستند، دوتا با من هستند، پنجمی‌شان هم پروردگار است، من حاضرم که خودفروشی کنم اما تو این پنج‌تا را بیرون کن از این خانه. 

آهنگر گفت که خانم من خواب بودم بیدارم کردی، بلند شو برویم بیرون. آمدند دوتایی بیرون به این خانم گفت که من بروم کارهای ثروت و ملک و مغازه‌ام را بکنم، نصف همۀ ثروتم را به نام تو و بچه‌های یتیمت کنم. این ایمان به خدا یعنی باور خیلی کار می‌کند. 

 

قتل عام هیتلر

این خارجی‌ها مانند هیتلر اصلاً نه خدا را قبول داشت، نه قیامت را و راحت دوازده میلیون انسان را کشت. در جنگ دوم یک نفر به خواستۀ او به شهوت او به کبر او به فرعونیت او دوازده میلیون بی‌گناه کشته شدند که بدبخت‌ها جنگی نداشتند. هیتلر آلمان بود، به اتریشی‌ها چه به لهستانی‌ها چه به شوروی‌ها در یک مملکت دیگر بود هجوم کرد، از اتریش گرفت به قتل عام تا موسکو بیست میلیون نفر را کشت، یعنی نوشتند هفده میلیون لیتر خون از گلوی مردم بدون گناه ریخت روی زمین، چرا؟ چون قیامت را قبول نداشت. 

 

هیتلر نظرش این بود مرگ آخرین جاده است، آخرین مرحله است، تمام است بمیری هیچ خبری نیست. این حرف ضد خدا و ضد صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و ضد ائمۀ طاهرین و ضد عقل و ضد وجدان است، چطور باید زیر بار این حرف خراب و خلاف خرافی که ضد همۀ ارزش‌هاست رفت؟ چطور باور کنم همۀ انبیا و کتاب‌ها در اینکه می‌گویند بعد از مردن آدم زنده می‌شود دروغ است ولی فلان رقاصۀ خارجی، فلان فرعون خارجی و هیتلر و فلان موسیو که می‌گوید قیامت دروغ است این را باور کنم؟ این وجدانی نیست، خردمندی نیست، عقل نیست. 

چه کسانی می‌گویند قیامت وجود ندارد؟ هر چه آدم کثیف است. شما در منکرین قیامت یک آدم حسابی پیدا نمی‌کنید، یک آدم خوب پیدا نمی‌کنید، اما این طرف چه آدم‌هایی هستند. 

 

تأثیر باور قیامت بر بازاری‌ها

شما بعضی‌ها یادتان است، کاملاً مثل من یادتان است، در همین بازار تهران، بازار مشهد، بازار اصفهان، بازار قم هم بود، آن زمان من تبریز و شیراز و خیلی جاها را ندیده بودم. من بچه مدرسه‌ای بودم، گذرم به قم می‌افتاد، زیارتی بود و پدرم ما را می‌برد. یک بار زمانی که دبیرستان بودم دو سه شب با دوستان هم کلاسی‌ام اصفهان و شیراز را هم چهل و پنج شش سال پیش دیدم، شما هم که یادتان است. 

در بازار تهران اینهایی که جنس می‌فروختند ناچار بودند داخل پاکت بریزند، حالا پلاستیک آمده آن وقت پاکت کاغذی بود. شما می‌رفتی در مغازۀ عطار در بازار تهران می‌گفتی دو کیلو شکر بده، اول یک دانه پاکت خالی می‌گذاشت این طرف ترازو بعد پاکت دوم را شکر می‌ریخت و می‌گذاشت این طرف ترازو، می‌گفت: این مشتری به من گفت شکر بده، نه شکر با کاغذ. 

 

همین میدان تهران که حالا نیست، آن میدان را دیده بودید نزدیک شوش از انبار گندم به پایین میدان تره‌بار بود و میدان سبزی بود و میدان میوه‌فروش‌ها، این را که می‌گویم من دیده بودم. در محل ما یک میدانی بود اسمش آقا شیخ اسماعیل بود، مرحوم آیت‌الله لنگرودی که یک مدتی تهران بود، مرجع بود و رساله داشت، در این مسجد حاج ابوالفتح نماز می‌خواند که آن وقت‌ها آنجا را می‌گفتند میدان شاه، هر وقت آیت‌الله لنگرودی سفری می‌خواست برود دو سه روز به این میدانی می‌گفت من دو سه روز نیستم به جای من برو داخل محراب نماز بخوان. 

من چند سال نمازهای ظهر و مغرب و عشایم را، نه به طور مرتب، هر وقت که پیش می‌آمد با یقین به اینکه این نمازم قبول می‌شود آنجا می‌خواندم. چند سال من و یک تعداد از رفقایم که از اولیای خدا بودند نمازمان را به یک راننده اقتدا می‌کردیم، ولی چه راننده‌ای؟ اصلاً در نماز از حال خودش چنان خارج می‌شد نزدیک بود بمیرد، یعنی وقتی اسم پروردگار یا ابی‌عبدالله(ع) را می‌برد کل صورت خیس می‌شد ولی راننده بود. 

این میدانی که پشت سرش نماز می‌خواندیم فقط پیاز و سیب‌زمینی می‌فروخت، یعنی هیچ چیز دیگری نمی‌فروخت. کامیونی برایش می‌آمد پر از سیب‌زمینی بود، داخل گونی کامیون پر از پیاز بود. دوتا شاگرد داشت، وقتی کامیون خالی می‌کرد و می‌رفت، خودش با این دوتا شاگردهایش می‌گفت تمام گونی‌های سیب‌زمینی را خالی کنید کود کنید، تمام پیازها را هم خالی کنید. 

 

می‌گفت: سیب‌زمینی‌های درشت را سوا کنید، پیازهای گندیده را دور بریزید. با یک دستمال پیازها و سیب‌زمینی‌ها را دانه دانه بتکانید که خاک و گل خشکش بریزد، مردم از من پیاز و سیب‌زمینی می‌خرند نه پیاز به علاوۀ گل خشک، نه سیب‌زمینی به علاوۀ گل خشک، نه پیاز گندیده، نه سیب‌زمینی گندیده، من می‌خواهم با پول این پیاز و سیب‌زمینی پیراهن بخرم با آن نماز بخوانم، می‌خواهم بروم غسل جنابت کنم، فردای قیامت نباید گیر بدهد خدا به من که در پولت خرابی وجود داشت، تو سیب‌زمینی فروختی با گل، پیاز فروختی با گل و مردم گل نمی‌خواستند که پیاز و سیب‌زمینی می‌خواستند. 

اینها نتیجۀ باور قیامت است. آن کسی که قیامت را باور ندارد با چهارتا رفیق‌هایش در یک وزارتخانه یا در یک اداره سندسازی می‌کنند و صد میلیارد در روز روشن می‌دزدند و می‌روند، والا آدمی که قیامت را باور دارد دزد می‌شود؟ آن کسی که قیامت را باور دارد عابد می‌شود، آن کسی که قیامت را باور دارد زاهد می‌شود، آن کسی که قیامت را باور دارد با تقوا می‌شود نه دزد، نه مال مردم‌خوار، نه اینکه جیب مردم را بزند.

 

فرزندان پاک از یک رباخوار

یک کسی بود در محل ما این نزول‌خوار خیلی قوی بود، من نوجوان بودم او را می‌دیدم، بیشتر روزها او را می‌دیدم. او خیلی نزول‌خوار بدی بود، اینقدر بد و سختگیر بود که در محلۀ ما یک اسم رویش گذاشته بودند به او می‌گفتند که حاجی فلان سگی، یعنی تشبیهش می‌کردند به سگ و می‌گفتند در پول نزول دادن هار است. 

این هشتاد سالش بود مرد، خدا می‌داند چقدر نزول (البته صحیحش رباست چون زبان مردم نزول است من می‌گویم نزول، نزول کم کردن است و ربا اضافه گرفتن است) خورده است. این مرد، تشییع جنازه‌اش هم خیلی نیامدند. این دوتا پسر داشت من با این دوتا رفیق بودم، اینها جداگانه کاسب بودند و اصلاً کاری به پول پدر نداشتند. خیلی هم عجیب بود که یک نزول‌خوار این دوتا بچه‌اش مقدس و متدین و پاک بودند. 

 

این دو پسر پدر را که دفن کردند، ختمش برگزار شد، آمدند دفترهای پدر را از اول جوانیش آوردند، از تمام آنهایی که نزول گرفته بودند آنها را شناسایی کردند، کیسه کیسه پول بابا را برداشتند و بردند هر کس نزول داده بود گفتند طبق این دفتر تو به پدر ما اینقدر نزول دادی، این پولت. آنهایی هم که مرده بودند رفتند در خانۀ ورثه‌شان گفتند پدر شما اینقدر نزول به پدر ما داده بود، اینکه خودش مرده این پولی که از شما پدر ما نزول گرفته بود. اینها تا یک ریال آخر مردم را پاک کردند و از پدر هم هیچ چیز برنداشتند، گفتند شاید در عالم برزخ و در قیامت ما که پول‌ها را پس دادیم خدا به پدر ما رحم کند. ببینید این ایمان به قیامت است، میلیاردها تومان از پدر آدم می‌ماند ولی یک ریالش را برنمی‌دارد و می‌گوید من با پول نجس چه کار کنم؟

برگردیم به روایت جبرئیل «یا رسول الله، عش ما شئت» هر طوری دلت می‌خواهد زندگی کن «فانک میت» یعنی می‌افتی در یک عالمی به نام برزخ و قیامت، تو می‌مانی و اعمالت. 

خدایا به حقیقت پیغمبر اسلام که عظیم‌ترین و محبوب‌ترین بندۀ توست ایمان به خودت و ایمان به قیامت را در ما پابرجای ابدی قرار بده. ایمان به خدا گاز است و آدم را می‌برد به طرف خوبی‌ها، ایمان به قیامت ترمز است و آدم را از افتادن در پلیدی نگاه می‌دارد.

(امان روزی که قاضی مون خدا بو/ سر پل صراطم ماجرا بو/ به نوبت بگذرند پیر و جوانان/ امان وقتی که نوبت آن ما بو)

 

سوگواره

روز شنبه است متعلق به رسول خداست، خوش به حالتان که هفته‌تان را دارید با گریۀ به اهل‌بیت و شرکت در مجلس علم شروع می‌کنید، یقین بدانید هفتۀ پر برکتی برایتان خواهد بود. 

در زد، در زدنش هم این‌طور بود می‌آمد روبه‌روی در با یک دنیا ادب و محبت می‌گفت: «السلام علیکم یا اهل‌بیت نبوة و معدن الرسالۀ و مختلف الملائکۀ» تا زهرا صدای بابا را می‌شنید دوان دوان می‌آمد در را باز می‌کرد، در را که باز می‌کرد یا آن وقتی که در را باز کرد فرمود عزیزدلم امروز آمدم پیش شما بمانم. 

آمد داخل اتاق چهار نفری روبه‌رویش نشستند؛ امیرالمؤمنین(ع) و زهرا و حسن و حسین، یک مقدار چهره‌های اینها را نگاه کرد و بلند شد رفت گوشۀ اتاق دو رکعت نماز خواند، سر به سجده گذاشت، طولانی کرد سجده را، بعد از سلام نماز زار زار گریه کرد. 

 

فاطمه زهرا می‌فرماید: از بین ما چهارتا حسین بلند شد رفت کنار پیغمبر و گفت: بابا مگر مهمانی نیامدید، چرا گریه می‌کنید؟ فرمود: حسین من! نشسته بودم چهرۀ شما چهارتا را می‌دیدم و بعد از خودم را هم می‌دیدم، بین در و دیوار صدای نالۀ مادرتان بلند می‌شود، می‌دیدم در محراب مسجد فرق پدرتان را می‌شکافند، می‌دیدم بدن برادرت را کنار حرم من جسارت می‌کنند، اما «لایوم کیومک یا ابا عبدالله» اما حسین من هیچ روزی در این عالم مانند روز تو نیست که بین دو نهر آب هفتاد و دو نفر شما را با لب تشنه سر می‌برند، سرهایتان را بالای نیزه می‌زنند، با زن و بچه‌ات شهر به شهر دیار به دیار می‌گردانند.

«اللهم اغفرلنا و لوالدینا و لوالدی والدینا و لمن وجب له حق علینا»

 

تهران/ پاییز 1398ه.ش/ دهۀ سوم صفر/ حسینیه آیت‌الله بروجردی/ سخنرانی هفتم

 

مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
مرگ قیامت بحارالانوار ربا جبرئیل خلقت آدم
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز